تبليغاتX
اتــاق آبـــــی

اتــاق آبـــــی

دوستـــــــداران سهرابــــ ســـپـهـــری

سال شمار زندگي سهراب سپهري

سهراب سپهری

سال شمار زندگی سهراب سپهری در ادامه مطلب....


ادامه مطلب
نوشته شده در چهارشنبه دوازدهم بهمن 1390ساعت 21:36 توسط یعقوب ربــــانی| |


صداي سهراب سپهري :



فيلم سهراب سپهري :

نوشته شده در چهارشنبه دوازدهم بهمن 1390ساعت 21:23 توسط یعقوب ربــــانی| |

اتاق کاشان سهراب سپهری kashan sohrab sepehri room pictures اتاق کاشان سهراب سپهری kashan sohrab sepehri room pictures اتاق کاشان سهراب سپهری kashan sohrab sepehri room pictures اتاق کاشان سهراب سپهری kashan sohrab sepehri room pictures اتاق کاشان سهراب سپهری kashan sohrab sepehri room pictures اتاق کاشان سهراب سپهری kashan sohrab sepehri room pictures اتاق کاشان سهراب سپهری kashan sohrab sepehri room pictures
نوشته شده در چهارشنبه دوازدهم بهمن 1390ساعت 21:22 توسط یعقوب ربــــانی| |

 ” … ده ساله بودم که اولین شعرم را نوشتم. هنوز یک بیت آن را به یاد دارم:

ز جمعه تا سه شنبه خفته نالان
نکردم هیچ یادی از دبستان

اما تا هجده سالگی شعری ننوشتم. این را بگویم که من تا هجده سالگی کودک بودم. من دیر بزرگ شدم. دبستان را که تمام کردم, تابستان را در کارخانه ریسندگی کاشان کار گرفتم. یکی دو ماه کارگر کارخانه شدم. نمی دانم تابستان چه سالی, ملخ به شهر ما هجوم آورد. زیانها رساند. من مامور مبارزه با ملخ در یکی از آبادی ها شدم.راستش را بخواهید حتی برای کشتن یک ملخ نقشه نکشیدم. وقتی میان مزارع راه می رفتم, سعی می کردم پا روی ملخ ها نگذارم. اگر محصول را می خوردند پیدا بود که گرسنه اند.منطق من ساده و هموار بود…
… اگر یک روز طلوع و غروب خورشید را نمی دیدم گناهکار بودم.هوای تاریک و روشن مرا اهل مراقبه بار آورد. تماشای مجهول را به من آموخت. من سالها نماز خوانده ام.
بزرگترها می خواندند, من هم می خواندم. در دبستان ما را برای نماز به مسجد می بردند.
روزی در مسجد بسته بود. بقال سرگذر گفت:” نماز را روی بام مسجد بخوانید تا چند متر به خدا نزدیک تر باشید.“مذهب شوخی سنگینی بود که که محیط با من کرد. و من سالها مذهبی ماندم, بی آنکه خدایی داشته باشم. “

- هنوز در سفرم - ” سهراب سپهری“

نوشته شده در چهارشنبه دوازدهم بهمن 1390ساعت 21:17 توسط یعقوب ربــــانی| |

 
درود بر تمامی دوستداران سهراب
پوزش برای دیر به دیر نوشتن وبلاگ

شعر « نگارستانِ غم » از اشعار چاپ نشده ی سهراب سپهری...

سهراب سپهری sohrab sepehri




دانه در این خاک بی نم، شورِ روییدن ندارد
ابر این صحرا مگر آهنگ باریدن ندارد



یک نفس سرمست بودن نمی خواهم که این گل

زیرِ رنگ آلوده ی زهر است و بوییدن ندارد

آب و رنگِ این چمن، از اشک پیدا آمد و خون
در بساطی این چنین، ای غنچه خندیدن ندارد

با نسیمِ غم دمد هر سبزه در صحرای عالم
هر طرف ای چشمِ بی آرام گر دیدن ندارد

چند زیر آسمان آواز تنهایی برآری
در دلِ گنبد، صدا جز نقشِ پیچیدن ندارد

در جهان نقش تماشا را زِ دل شستم که دیدم
پرده ای در این نگارستانِ غم دیدن ندارد.

نوشته شده در سه شنبه ششم دی 1390ساعت 20:12 توسط یعقوب ربــــانی| |

پشت كاجستان، برف.
برف، یك دسته كلاغ.
جاده یعنی غربت.
باد، آواز، مسافر، و كمی میل به خواب.
شاخ پیچك و رسیدن، و حیاط.

من، و دلتنگ، و این شیشه خیس.
می نویسم، و فضا.
می نویسم، و دو دیوار، و چندین گنجشك.

یك نفر دلتنگ است.
یك نفر می بافد.
یك نفر می شمرد.
یك نفر می خواند.

زندگی یعنی: یك سار پرید.
از چه دلتنگ شدی؟
دلخوشی ها كم نیست: مثلا این خورشید،
كودك پس فردا،
كفتر آن هفته.

یك نفر دیشب مرد
و هنوز، نان گندم خوب است.
و هنوز، آب می ریزد پایین ، اسب ها می نوشند.

قطره ها در جریان،
برف بر دوش سكوت
و زمان روی ستون فقرات گل یاس
 






نوشته شده در پنجشنبه یکم دی 1390ساعت 21:15 توسط یعقوب ربــــانی| |

فیلم مصاحبه با آقای شمس. شاعر معاصر.

شمس

در این فیلم آقای شمس در رابطه با سهراب سپهری و ویژگی های شعر سهراب سپهری صحبت می کند. این مصاحبه از طرف شبکه خارجی V O A تهیه شده.

پیشنهاد میکنم حتما ببینید و بشنوید و به دوستدار سهراب بودن، افتخار کنید...



پخش آنلاین فیلم
Online Video Player




دانلود با کیفیت بالا (wmv)

فیلم مصاحبه با آقای شمس - شعر سهراب سپهری
حجم: 17 مگابایت



دانلود با کیفیت متوسط (FLV)

فیلم مصاحبه با آقای شمس - شعر سهراب سپهری
حجم: 9 مگابایت

نوشته شده در سه شنبه پنجم بهمن 1389ساعت 21:34 توسط یعقوب ربــــانی| |

خانم سپهری! وقتی به کودکیتان و خاطرات آن دوران رجوع میکنید، اولین خاطرهایی که از سهراب به ذهنتان خطور میکند چیست؟ چه تصویری از دوران کودکی او در ذهنتان نقش میبندد؟


اولین خاطرهای که از آن روزگار به یادم میآید این است که سهراب مرا خیلی اذیت میکرد! دستهای مرا میگرفت و دور خودش میچرخید. خیلی اذیت میکرد...


آن موقع سهراب نوجوان بود دیگر؟


بله. دوران نوجوانیاش بود.


خواهرتان در کتابش نوشته که انگار در آن دوران بچهی زورگویی هم بود و سر بازی میخواست حرف، حرف خودش باشد...


بله... زورگو هم بود... کلا زیاد سر به سر بقیهی بچه ها میگذاشت. البته توی آن باغی که ما زندگی میکردیم، تعداد بچه ها خیلی زیاد بود. چون پسرعموهایمان هم آنجا بودند و معمولا بچهها که دور هم جمع میشدند، همگی شیطنت میکردند. البته کمی بعد که سهراب و پسرعمویم به دانشسرای مقدماتی شبانهروزی تهران رفتند و ما همچنان کاشان بودیم، قدری محیط آرامتر شد.


میدانید که چرا اسمش را سهراب گذاشتند؟ چون اسم شما و خواهرتان با حرف پ شروع میشود...


نمیدانم. شايد اتفاقی بود. البته اسم پسرعموهایم کیومرث و تیمور و اسفندیار بود. شاید به این خاطر اسم سهراب هم شاهنامهای شد.


چند خواهر و برادر بودید؟


پنج تا. دو خواهر و یک برادر دیگر به جز من و سهراب. برادرم هم البته ده سال بعد از سهراب فوت کرد.


آن برادرتان اهل هنر نبود؟


نه. ولی خیلی اهل کتاب بود. کتابخانه ی خیلی بزرگی داشت که بعد از فوتش هدیه کردیم به دائرهالمعارف اسلامی.


الگوی تربیتی در خانوادهتان چگونه بود؟ یعنی خانوادهتان سنتی و مذهبی بود یا مثل برخی از خانوادههای آن روزگار تربیت مدرن را برای شما میپسندیدند؟


خانوادهی ما سنتی و مذهبی نبود. البته مدرن هم به آن معنا نبود. راستش ما یک خانوادهی خیلی معمولی بودیم. من هیچوقت یادم نمیآید که به دست پدر و مادرم تنبیه شده باشم. به هر حال یک باغ بیستهزار متری بود و کلی بچه. معمولا ما دخترها طرفی سرمان به کار خودمان گرم بود و پسرها هم طرفی دیگر مشغول بازی بودند... در خانوادهی ما تحصیلات خیلی مهم بود. بعضیها به خانوادهی ما میگفتند: خانوادهی علم. نه فقط خانوادهی ما، کل فامیلمان به تحصیلات خیلی اهمیت میدادند.


شغل پدرتان چه بود؟


در اداره ی پست و تلگراف کار میکرد. مادرم هم بعدها وارد همان اداره شد. یکی از داییهای من مدیر کل پست و تلگراف بود و به همین خاطر عموهایم و خیلی از افراد خانوادهمان هم در همانجا مشغول به کار شدند. بالاخره آنجا روی حساب قوم و خویشی برایشان راحتتر بود. میتوانستند سوء استفاده کنند و یکی، دو ساعت بروند سر کار و بعد هم در بروند!


خاطرتان هست که سهراب از کی به شعر و نقاشی علاقهمند شد؟


درست یادم نیست. ولی همان دوران نوجوانیاش بود گمانم که کتابی منتشر کرد به نام «در کنار چمن». نمیدانم شنیدهاید یا نه...


بله، گویا شعرهای آن کتاب کلاسیک بود و بعدها هم به نحوی خود سهراب آن را معدوم کرد...


بله شعرهای کلاسیک بود. معدومش نکرد البته. دوست نداشت دیگر شعرهای آن کتاب دیده شوند. شعرهای دوران نوجوانیاش بود. نمیدانم، شاید هم عاشق شده بود و آن شعرها را نوشته بود! نمیخواست این کتاب جایی دیده شود. ولی نقاشیاش از دوران مدرسه خوب بود. اما یک بار یادم هست که خانوادگی رفته بودیم قمصر که در واقع ییلاق ما محسوب میشد. آنجا سهراب با «منوچهر شیبانی» آشنا شد که هم شاعر بود و هم نقاش. آنجا با هم خیلی صحبت کردند و تا جایی که میدانم «شیبانی» سهراب را تشویق کرد که به تحصیل در رشتهی نقاشی بپردازد. البته قبل از این که دانشگاه برود، مدت کوتاهی شاگرد آقای «پتگر» بود.


ادامه مطلب
نوشته شده در یکشنبه بیستم تیر 1389ساعت 21:20 توسط یعقوب ربــــانی| |

 

پوستر بیست و سومین نمایشگاه بین المللی کتاب تهران یک کتاب باز است.


به گزارش خبرگزاری سینمای ایران، وحید توکلی طراح پوستر بیست و سومین نمایشگاه بین‏المللی کتاب تهران از آماده شدن پوستر نمایشگاه کتاب برای چاپ خبرداد و گفت: در پوستر امسال یک کتاب باز که ورق‏هایش رو به بالا کشیده شده، در پس زمینه‏ای آبی طراحی شده‏است.

وی افزود: قلمی میان این کتاب طراحی شده که نماد نویسنده است ولی در نگاه اول جلب توجه نمی‌کند.

طراح پوستر بیست وسومین نمایشگاه کتاب تهران، فاصله گذاشتن بین ورق‏های کتاب را تداعی‏کننده ریه انسان دانست که معنای تبلور سلامت روح و فکر جامعه اهل مطالعه را می‏رساند.

در این پوستر علاوه بر شعار سال 89 که از سوی مقام معظم رهبری «همت مضاعف، کار مضاعف» نام‏گذاری شده‏است، عبارت «کتاب برای همه» به عنوان شعار این دوره نمایشگاه بین‏المللی کتاب تهران هم نوشته شده‎‏است.

بیست و سومین نمایشگاه بین‏المللی کتاب تهران 15 تا 25 اردیبهشت ماه در مصلای امام خمینی (ره) برگزار می شود

 
نوشته شده در دوشنبه بیستم اردیبهشت 1389ساعت 20:29 توسط یعقوب ربــــانی| |




Animated E-cards (Flash)
 
Members E-cards
 
Artwork E-cards
 
Photo E-cards
 
نوشته شده در شنبه چهارم اردیبهشت 1389ساعت 13:11 توسط یعقوب ربــــانی| |

Design By : Mihantheme