تبليغاتX
سهراب سپهری

 

توکیو،۱۲ ژانویه ۱۹۶۰ - خاطرات سفر ژاپن

از پدرم نامه ای داشتم:

 نخستین نامه اش،در آن اشاره ای به حال خودش ودیگر

 پیوندان، آن گاه سخن از زیبایی خانه تو و ایوان پهن آن

 و روز های روشن و آفتابی  تهران و  سرانجام   آرزوی

پیشرفت من در هنر.و اندوهی چه گران رو کرد:

نکند چشم و چراغ خانواده خود شده باشم. و در پی

این اندیشه، بیزاری از خویشتن، و نومیدی ، و سردی

بی پایان، به راه هنر پایی نهاده ایم. و بگیر که گامی

چند رفته ایم.گامی چند و راهی بی انجام، و ببیانکار

که دو سه گامی دیگر نیز فرا رویم.تازه از آنان که در

افق این راه گم شده اند بس به دور ، در هنر پایگاه بلند

یافتن هیچ ، به کجا باید رسید تا خشنودی پدری که دیده

به راه ما دارد فراهم آید؟هنوز بدین رویا چشم نگشوده ،

شور تماشا از دست داده ایم ، اما نامه ی پدرم و در پی آن

این پندار ، و من گریستم .       

                                         

 

 

 

 

 

نوشته شده توسط سولماز موفق - فرنوش ناصری در ساعت 8:41 | لینک  | 

                             

                             

                               

                   

نوشته شده توسط سولماز موفق - فرنوش ناصری در ساعت 12:23 | لینک  | 

ابری نیست.

بادی نیست.

می نشینم لب حوض:

گردش ماهی ها ،روشنی،من،گل،آب.

پاکی خوشه ی زیست.

 

مادرم ریحان می چیند.

نان و ریحان و پنیر،آسمانی بی ابر، اطلسی هایی تر.

رستگاری نزدیک: لای گل های حیاط.

 

نور در کاسه ی مس،چه نوازش ها می ریزد!

نردبان از سر دیوار بلند،صبح را روی زمین می آرد.

پشت لبخندی پنهان هر چیز.

روزنی دارد دیوار زمان،که از آن،چهره ی من پیداست.

چیزهایی هست،که نمی دانم.

می دانم، سبزه ای را بکنم خواهم مرد.

می روم بالا تا اوج ،من پر از بال و پرم.

راه می بینم در ظلمت،من پر از فانوسم.

من پر از نورم و شن

و پر از دارو درخت.

پرم از راه،از پل،از رود،از موج.

پرم از سایه ی برگی در آب:

چه درونم تنهاست 

                    

نوشته شده توسط سولماز موفق - فرنوش ناصری در ساعت 12:16 | لینک  | 

 

 پاریس ،۲۳ دسامبر ۷۳ به نیویورک

نامه به دوستان

...سه ماه است اینجا هستم.در کوی بین المللی هنر.

آپارتمان من بزرگ و روشن است.برای نقاشی فضای

خوبی دارد.ولی من هنوز نقاشی نکرده ام.دو ماه اول

را بیشتر نوشتم و کتاب خواندم و...

دو روذ دیگر کار را شروع می کنم ،ولی خودم می دانم

آنچه مرا از کار باز می دارد، نداشتن روحیه خوب است.

گاهی دلتنگی مرا می گیرد.دلتنگی نه برای ایران ،یک

جور دلواپسی که هر گونه تلاشی را بی ثمر جلوه میدهد.

تابستان دو سفر به کاشان رفتم. آنجا وضع من خوب بود ،

و خوب نقاشی کردم.

کاشان تنها جایی است که به من آرامش می دهد . و

میدانم که سرانجام در آنجا ماندگار خواهم شد.این را هم

میدانم که وقتی به ایران برگردم دیگر به خارج سفر نخواهم

کرد.  

 

نوشته شده توسط سولماز موفق - فرنوش ناصری در ساعت 11:40 | لینک  | 

                                  

                                  

                                

                                

                                

                                    

                              

 

                                   

 

 

نوشته شده توسط سولماز موفق - فرنوش ناصری در ساعت 22:46 | لینک  | 

گوش کن، دورترین مرغ جهان می خواند.

شب سلیس است،و یکدست،و باز.

شمعدانی ها

و صدا دارترین شاخه ی فصل، ماه را می شنوند.

 

پلکان جلو ساختمان،

در فانوس به دست

ودر اسراف نسیم،

 

گوش کن، جاده صدا می زند از دور قدم های ترا.

چشم تو زینت تاریکی نیست.

پلک ها را بتکان، کفش به پاکن، و بیا.

و بیا تا جایی، که پر ماه به انگشت تو هشدار دهد

و زمان روی کلوخی بنشیند با تو

و مزامیر شب اندام ترا،مثل یک قطعه ی آواز به خود جذب کنند.

 

پارسایی است در آنجا که ترا خواهد گفت:

بهترین چیز رسیدن به نگاهی است که از حادثه ی عشق تراست.

 

 

نوشته شده توسط سولماز موفق - فرنوش ناصری در ساعت 22:36 | لینک  | 

دشت هایی چه فراخ!

کوه هایی چه بلند!

در گلستانه چه بوی علفی می آید!

من در این آبادی،پی چیزی می گشتم:

پی خوابی شاید،

پی نوری،ریگی،لبخندی.

 

پشت تبریزی ها

غفلت پاکی بود ، که صدایم می زد.

 

پای نی زاری ماندم،باد می آمد،گوش دادم:

چه کسی با من،حرف می زد؟

سوسماری لغزید.

راه افتادم.

یونجه زاری سر راه،

بعد جالیز خیار،بوته های گل رنگ

و فراموشی خاک.

 

لب آبی

گیوه ها را کندم، و نشستم،پاه در آب:

من چه سبزم امروز

و چه اندازه تنم هشیار است!

نکند اندوهی،سر رسد از پس کوه.

چه کسی پشت درختان است؟

هیچ،می چرد گاوی در کرد.

ظهر تابستان است.

سایه ها می دانند، که چه تابستانی است.

سایه هایی بی لک،

گوشه ای روشن و پاک،

کودکان احساس!جای بازی اینجاست.

زندگی خالی نیست:

مهربانی هست،سیب هست،ایمان هست.

آری

تا شقایق هست،زندگی باید کرد.

 

در دل من چیزی است،مثل یک بیشه ی نور، مثل خواب دم صبح

و چنان بی تابم، که دلم می خواهد

بدوم تا ته دشت،بروم تا سر کوه.

دورها آوایی است، که مرا می خواند.

          

 

 

 

 

 

 

نوشته شده توسط سولماز موفق - فرنوش ناصری در ساعت 22:13 | لینک  | 

 

نوشته شده توسط سولماز موفق - فرنوش ناصری در ساعت 21:47 | لینک  | 

به سراغ من اگر می آیید،

پشت هیچستانم .

پشت هیچستان جایی است.

 پشت هیچستان رگ های هوا ،

پر قاصد ها ییست که خبر می آرند،

از گل واشده ی دورترین بوته ی خاک .

روی شنها هم نقشهای سم اسبان سواران ظریفی است

که صبح،به سر تپهی معراج شقایق رفتم

 

پشت هیچستان ، چتر خواهش باز است:

تا نسیم عطشی در بن برگی بدود،

زنگ باران به صدا می آید.

آدم اینجا تنهاست

                  و در این تنهایی، سایه ی نارونی تا ابدیت  جاریست .

به سراغ من اگر می آیید،

                نرم و آهسته بیایید

                 مبادا که ترک بردارد چینی نازک تنهایی من.

                     

                  

 

 

 

 

 

 

 

نوشته شده توسط سولماز موفق - فرنوش ناصری در ساعت 18:28 | لینک  | 

کفشهایم کو،

 چه کسی بود صدا زدسهراب؟

 آشنا بود صدا مثل هوا با تن برگ.

مادرم در خواب است 

و منوچهر و  پروانه،و شاید همه ی مردم شهر 

شب خرداد به آرامی یک مرثیه از روی سر ثانیه ها می گذرد.

و نسیمی  خنک از  حاشیه ی سبز  پتو  خواب  مرا  می روبد.

بوی هجرت می آید:

بالش من پر آواز پر چلچله هاست .

 

صبح خواهد شد

و به این کاسه ی آب

آسمان هجرت خواهد کرد

                                                باید امشب بروم.

من که از بازترین پنجره با مردم این ناحیه صحبت کردم

حرفی از جنس زمان نشنیدم.

هیچ چشمی عاشقانه به زمین خیره نبود.

کسی از دیدن یک باغچه مجذوب نشد.

هیچکس زاغچه ای را سر یک مزرعه جدی نگرفت.

من به اندازهی یک ابر دلم می گیرد.

وقتی از پنجره میبینم حوری -دختر بالغ همسایه-

پای کمیاب ترین نارون روی زمین فقهه می خواند.

 

چیز هایی هم هست ، لحظه هایی پر اوج

مثلا شاعره ای را دیدم آنچنان محو تماشای فضا بود

که در چشمانش آسمان تخم گذاشت.

 

و شبی از شبها مردی از من پرسید

تا طلوع انگور، چند ساعت راه است؟

                                                  باید امشب بروم

باید چمدانی را که به اندازه ی پیراهن تنهایی من جا دارد

بردارم و به سمتی بروم

که درختان حماسی پیداست،

رو به آن وسعت بی واژه که همواره مرا می خواند.

 

یک نفر باز صدا زد:

                        سهراب!

کفش هایم کو؟

   

                

 

 

 

 

 

                                                                              

نوشته شده توسط سولماز موفق - فرنوش ناصری در ساعت 17:46 | لینک  |